تبليغاتX
اجتماعی ادبی
خدایا آنچنان غریق دریای غربتمان مکن...

جنایات اعمال شده از سوی عراقی ها نسبت به اسرای ایرانی بر هیچ کس پوشیده نیست. «سردار دهقانی» جزو اسرای ایرانی است که در عملیات بیت المقدس ۵ در فروردین ماه سال 1367 در منطقه مریوان به دست عراقی ها افتاده و با مشقت فراوان در اردوگاه موصل 5 روزگار گذرانده است.

روزها و لحظات سختی که سردار در اردوگاه های عراق گذرانده تنها گوشه هایی از جنایات عراقی هاست که هنوز هم با یادآوری آنها اشک از گوشه چشم های وی می چکد. از نحوه اسارت و برخورد عراقی ها با وی بسیار شنیده بودم تا اینکه یک روز با او قرار گذاشته و به دیدارش رفتم. در اولین نگاه می شد آثار شکنجه ها را در او دید. جای سوزن هایی که برگونه او زده بودند هنوز هم معلوم است. از او خواستم یکی از خاطرات خود را برایم تعریف کند و او چنین آغاز کرد:

21 فروردین ماه سال 1367 عملیات بیت المقدس ۵ از ناحیه کله قندی مریوان آغاز شد. قرار شد نیروهای شناسایی که من هم جزو آنها بودم جلوتر از نیروهای دیگر حرکت کرده و پس از شناسایی منطقه بازگشته و ادامه عملیات را به رزمنده ها بسپاریم. با بچه ها راه افتادیم تا اینکه متوجه شدیم تا خاک عراق پیشروی کرده ایم تا جایی که دیگر نیروهای پشتیبانی نیز ارتباط خود را با ما قطع کرده بودند. در همین لحظه بود که یکی از دوستانمان بر روی مین رفت و بر اثر صدای انفجار عراقی ها متوجه حضور ما شدند و به این ترتیب درگیری صورت گرفت. عراقی ها غافلگیر شده بودند و چون فکر می کردند نیروهای ما کمین کرده اند جلوتر نمی آمدند طی درگیری پایم از دو ناحیه تیر خورده بود بنابراین تمام روز را در منطقه عراقی ها ماندیم. برف زیادی منطقه را پوشانده بود و نیروهای ما که 7 نفر بیشتر نبودیم یک به یک به شهادت می رسیدند تا اینکه آخرین نفر که از ناحیه شکم مجروح شده بود نزدیکی های اذان صبح به شهادت رسید و تنها ماندم. عراقی ها پاتک زده و به خیال اینکه نیروهای ما آنجا هستند جلوتر رفته بودند. در همین زمان هلی کوپتر نجات که می دانست ما در منطقه هستیم برای نجات ما آمده بود و من خسته و بی رمق خودم را داخل هواپیما انداختم اما چند نفر از عراقی ها با مشاهده هلی کوپتر به سویش شلیک کردند. هواپیما در حال سوختن بود و خلبان مدام فریاد می زد خودت را پایین بینداز اما من از ترس ارتفاع از این کار امتناع می کردم تا اینکه با شلیک تیری به سوی هواپیما و حرکت آن به سمت صخره ای در محل خودم را پایین انداخته و به محض جدا شدن من هلی کوپتر منفجر شد و من به رودخانه ای که در محل بود افتاده و بیهوش شدم. درست نمی دانستم چند روز بیهوش بودم اما وقتی به هوش آمدم هیچ دردی را احساس نمی کردم و تمام زخم هایم منجمد شده بود. لباس هایم پر از خون بود و از فرط تشنگی خون آبه ای را که در کنارم جمع شده بود با ولع می خوردم. ساعاتی بعد از بهوش آمدنم عراقی ها مرا پیدا کرده و با مشت و لگد به جانم افتادند.

سریع دست برده و یکی از اسلحه هایی را که کنار دستم افتاده بود برداشتم اما بقدری بی رمق بودم که توان استفاده از آن را نداشتم. به دستور فرمانده عراقی ها مرا کشان کشان به مقر خود برده و به فرمانده سوم سپاه عراق خبر دادند «خلبان را دستگیر کردیم». من از نظر عراقی ها خلبان بودم و حتی برنامه ای نیز درست کرده و در آن نشان می دادند که هواپیما در حال سوختن است و من در کنار آن نشسته ام. تلویزیون هر دقیقه به دقیقه اعلام می کرد خلبان را دستگیر کرده ایم و او زنده است. من هر چه می گفتم من خلبان نیستم اما آنان قبول نمی کردند تا اینکه فرمانده به من گفت: تو باید بگویی خلبان هواپیمای منهدم شده هستی و گرنه همین جا کارت را تمام خواهند کرد من نیز به ناچار قبول کردم و هر آن منتظر بودم مرا به این دلیل که با هواپیما وارد مرز آنان شده ام اعدام کنند.

بعدها فهمیدم آن فرمانده مرا طعمه قرار داده و به این ترتیب تشویقی گرفته و از منطقه جنگی به کاخ بغداد منتقل شده بود.

در مطلب بعدی خاطره دیگری از این آزاده را خواهید خواند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:5  توسط ثنا, | 

روز سردي بود. از خانه كه خارج شدم نمي‌دانستم از كجا راه خانه‌شان را پيدا كنم. مسيري دورافتاده در يكي از محلات پايين شهر. دلم مي‌تپيد براي انجام اين مصاحبه.نمي‌دانم چرا ولي شور عجيبي در دلم براي اين ديدار برپا شده بود كه خيلي برايم ناآشنا بود. با آدم‌هاي زيادي مصاحبه كرده بودم اما هيچگاه چنين حسي نداشتم. آن را به فال نيك گرفتم و راهي محله «حسينيه» شدم. منزل برادرش در آن محله يبود و قرار گذاشته بوديم خواهر محمد مرا به خانه‌شان ببرد. راس ساعتي كه قرار داشتيم زنگ در طوسي رنگ خانه‌اي كوچك را فشار دادم. دختري هم سن خودمان در را باز كرد و فهميد كه براي چه كاري آمده‌ام پس معطل نكرد و رفت سراغ عمه‌اش كه قرار بود با او به محل مصاحبه بروم.

مصاحبه با پدر و مادر يك شهيد. دوست داشتم هر چه سريعتر آن دو را ببينم و پاي صحبت‌هايشان بنشينم اما درست برعكس تصورم از آب درآمد و نتوانستم با هيچ يك از آنان صحبت كنم. چون بسيار پير و ناتوان شده‌ بودند. غم هجران از اين دو ايثارگر پيرمرد و پيرزني ساخته بود كه هنوز  هم بعد از 27 سال از گذشت «جنگ» و «دفاع مقدس» در انتظار محمد خود هستند. محمد آنان گمنام شده بود تا جوانان اين جامعه نام‌آوراني باشند كه با غرور بر پله جهان بايستند.راستي چه شد آن همه ايثار و فداكاري.

 خانه‌شان را كه ديدم از اينكه از طرف اداره‌اي خاص به ديدارشان رفته بودم خجل شدم. اتاقي كوچك كه تنها يك فرش 6 متري آن را مفروش كرده بود و در گوشه‌اي از آن به جاي سماور از اجاق‌گاز كوچك و كتري رنگ و رورفته‌اي استفاده مي‌شد و سقفي كه روزي شيرمردي را در زير خود پروراند كه امروز جز مشتي گل و گچ نبود كه چيزي به ريزش آن نمانده بود تمام اينها زندگي زن و مردي را تشكيل مي‌دادند كه فرزندشان را براي آزادي همچون ماهايي فدا كرده بودند. پيرزن نمي‌توانست بشنود و اين موضوع غم مرا در آن خانه دوچندان كرد. اين مادر تنها لبخندي بر لب داشت كه مطمئن بودم اين لبخند از روي رضايت نبود.دلم مي‌خواست فرياد بزنم اما بغض بزرگي راه گلويم را گرفت.آن دو نفر نياز به سرپرستي داشتند اما دريغ كه نه سرپرست و نه هيچ كس ديگر را نداشتند. به هيچ نهادي هم وابسته نبودند و تنها خدا را داشتند.من آن روز در آن خانه حقير و تك اتاق نمور حضور خدا را بي‌پرده لمس مي‌كردم.ديگر پاسخ آن همه غوغا را در دلم داده بودم.

اي كاش من و ماها زودتر از اين به فكر چنين خانواده‌هايي بوديم.زودتر از روزهايي كه زباني براي گفتن داشتند و امروز مي‌توانستند با زبان مادرانه با ما حرف بزنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:17  توسط ثنا, | 

بهار كه از راه مي‌رسد نگاه‌هاي عابرين مرا به روياي كودكانه‌اي پرواز مي‌دهد كه در بزرگسالي هم در آن روزها زندگي مي‌كنم و خيابان‌هاي شلوغ مرا به ياد خريد شب عيد. گاهي از اين همه ازدحام خسته مي‌شوم و گاهي جنب و جوش اين همه آدم را در سكوت به نظاره مي‌نشينم.

كوچكتر از امسال كه بودم هميشه منتظر بودم اسفندماه از راه برسد و بوي لباس ‌نو كمد كوچكم را پر كند اين شادي زماني مضاعف مي‌شد كه همراه پدرم براي خريد عيد به بازار مي‌رفتم. امسال بيشتر از هر سال ديگر آرزو مي كنم كه كاش همان كودك 8 ساله‌اي بودم كه از شوق خريد فردا تمام شب را بيدار مي‌ماند و صبح با فكر خريد روانه مدرسه مي‌شد. خريد آن سال‌ها مزه ديگري داشت كه طعم خواستني آن را هنوز هم بعد از گذشت سالها احساس مي‌كنم.اما ديروز كه به اطرافم نگاه كردم ديدم يك نفر را براي اين همه شادي كم دارم. آن يك نفر تمام روياي من در اين سال‌ها بود كسي كه مرا بي‌اختيار به زندگي وامي‌داشت. ديروز براي چندمين بار خواستم با او به خريد بروم و به بهانه نپسنديدن كفش و لباس دستم را محكم در دستان زبر و مهربانش فشار دهم و وارد مغازه ديگري شوم.

امسال 5 بهار است كه ديگر من او را كنار خودم ندارم اما خوشحالم...

خوشحالم از اينكه مرا اميد وصالش زنده مي‌دارد....

خوشحالم از عشق...

از عشقي كه فكر كردن به او هر روز مرا بي‌صبرانه و بيقرارانه به روزهايي مي‌برد كه كودكانه خودم را به خواب مي‌زدم تا سوار بر آغوش مهربانش به رختخواب خودم بروم...

خوشحالم از عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:14  توسط ثنا, | 

آن روز هوا خيلي سرد بود و من منتظر بودم تاكسي تلفني از راه برسد و خودم را به خانه برسانم در محوطه حياط قدم مي‌زدم كه چشمم به صورتي پنهان شده زير چادر سياهي افتاد كه در گوشه‌اي از حياط بزرگ ايستاده و منتظر بود تا «او» از در سالن خارج شود.همينكه چشمش به «او» افتاد دوان دوان به طرفش دويد.بقدري عجول بود كه حتي به مادر پيرش كه همراهش آمده بود و سلانه سلانه راه مي‌رفت توجهي نمي‌كرد.سرانجام خود را به «او» رساند و سلام كرد.«او» با غروري كه خاص خودش بود جواب سلام را داد و منتظر شد تا طبق معمول كسي خواسته‌اي از وي داشته باشد.همينطور هم بود و اين بار پاسخ خواسته زن كاري سخت‌ بود كه او هرگز نمي‌توانست از عهده آن بربيايد.«وفاي به عهد». كاري كه «او» تا آن روز بدان عمل نكرده بود.نمي‌خواستم شنونده حرفهاي آن دو باشم اما حياط كاملا خلوت بود و ناخودآگاه من صداي آن دو را مي‌شنيدم.زن گفت:خيلي وقت است كه دنبال شما مي‌گرديم اما از آن روزي كه قول داده بوديد ما منتظر شما بوديم تا خودتان بياييد و به وعده خود عمل كنيد چون ديدم تا امروز خبري از شما نشده خودم پرسان پرسان به اينجا آمدم.اما گويا«او»هرگز آن زن و وعده‌اش را به ياد نمي‌آورد با نخوتي خاص خودش پرسيد: چه وعده‌اي؟

زن:كاري كه قول آن را به پسرم داده بوديد.

«او»:من شما را به ياد نمي‌آورم.مي‌توانيد واضح‌تر صحبت كنيد.

من كمي كنجكاو شدم و خودم را به آن سه نفر نزديكتر كردم.زن كه گويي از حرفي كه زده بود نادم شده بود خواست برگردد اما با چشمهاي مضطرب به «او» نگاه كرد و گفت:پسرم چند ماهي براي شما كار كرد و شما در زمان انتخابات قول داده بوديد در صورت موفقيت كاري بهتر به پسرم بدهيد.زن اين را گفت و چشمش را به زمين دوخت.«او» كمي به اطراف نگاه كرد و اصلا به روي خودش نياورد كه وعده خود را به ياد آورده است اما با حالتي كه خنده و تمسخر از آن مي باريد پاسخ داد:خواهر من كه نمي‌تواتم هر كسي را كه به اين منظور پيشم مي‌آيد به خاطر بياورم.

آن زن و مادرش با ناراحتي حياط را ترك كردند و اتفاقا در همان لحظه ماشيني كه من منتظر آن بودم از راه رسيد.ديگر نتوانستم با آن زن صحبت كنم.آن دو نيز سوار تاكسي شده و از آنجا دور شدند.اما همواره اين خاطره با من بود و هر وقت «او» را مي‌ديدم به خاطرم مي‌آمد.چند مدتي از «او» خبر داشتم تا اينكه اتفاقي بسيار ساده «او» را هر چند بسيار كوتاه از خاطره‌ها محو كرد.تا اينكه چند روز پيش از طريق يكي از دوستانم شنيدم كه براي بار چندم اينبار در عرصه‌اي ديگر و به مراتب در حوزه وسيع‌‌تر مي‌خواهد در انظار حاضر شود.با شنيدن اين حرف افسوس خوردم و بار ديگر آن چهره پنهان شده در زير چادر به خاطرم آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:45  توسط ثنا, |